تبليغاتX
مرا سریست با تو ...

مرا سریست با تو ...

توی مسافرخانه فقط من بودم و تو .کنار پنجره ایستاده بودیم و به دشت سرسبز روبرو که نور مهتاب روشنش کرده بود نگاه می کردیم .صدایی از دورها می آمد.مردی بود که آواز محلی می خواند و ما در اتاق خالی و بدون اثاث والس می رقصیدیم !

 

دختر بچه با تعجب نگاهم می کرد .

مرد پرسید : لایت ؟نفهمیدم یعنی چه. گفتم :آره .

دختر بچه فهمید یعنی چه انگار. یک قدم از من فاصله گرفت .

 

صدای پای کسی آمد.من را توی گنجه ی خالی ِ اتاق خالی ِ مسافر خانه ی خالی پنهان کردی .نخواستی کسی من را ببیند و من در ترس و تاریکی ِ گنجه فکر می کردم این دومین بار است که والس رقصیدیم و دفعه ی قبل یادم نمی آمد که کی بود.

 

دو پُک اول معجزه بود. میل شدیدی برای نوشتن درمن ایجاد کرد.دومی را با آتش اولی گیراندم .

یادم آمد که دود سیگارت حالم را بد می کرد و تو چقدر بدت می امد که من دستم به سیگار بخورد. خنده ام گرفت . گریه ام گرفت .

 

برایم اس ام اس فرستادی .بلند بود و متنش را با یک بار خواندن از بر شدم .فهمیدم که حتی یک شب هم تحمل نکردی بی خبر باشی از من.

 

 یاد گرفتم دود را توی ریه ام فرو کنم. ولی اولش می ترسیدم قورتش بدهم و زود از دهانم بیرون می ریختمش.

اکثر مردها فکر می کنن زن خراب ترجیح دارد به زن سیگاری.

 

بیدار که شدم قبل از اینکه چشمهایم را باز کنم گوشی –که حتی شبها هم به امید خبری از توخاموشش نمی کنم –را نگاه  کردم.دنبال اس ام اسی بودم که متنش را از بر کرده بودم. نبود.ولی من هنوز یادم بود که چه فرستاده بودی برایم.

 

سومیش را نگه داشتم برای امروز.دیشب با یه پرس و جوی ساده فهمیدم" لایت یعنی چه. کم نیکوتینش را می گویند. زنانه اش را.

مرد از کجا فهمیده بود برای خودم می خواهم ؟

 

اس ام اسی نبود .مسافرخانه و دشت و آواز محلی هم . همه اش خواب بود؟

 

سومیش را که دود کردم دوباره معجزه اتفاق افتاد .نمی دانم همیشه دو سه پُک اول اینقدر معجزه است؟

خواب را حسابی از کله ام پراند .

می دانستم نیست ولی باز گوشی را زیر و رو کردم برای پیدا کردن متنی که تو هرگز نفرستادی ولی من از بر بودمش.

چشمم افتاد به اخرین اس ام اس تاریخ گذشته ات "دوستت دارم".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:48  توسط زهرا سیدین  | 

 من همه ی بهانه هات رو ازِت می گیرم .

 

پ.ن:اگه نمی رسم بهتون سر بزنم ببخشید .دچار یاس فلسفی شدم قیافه ی دپ زده ...من الان اینقد آدم عمیقی شدم که بیا و ببین.

 

پ.ن: این شعره رو نخونین ضرر می کنین ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 13:31  توسط زهرا سیدین 

این شعر متعلق به آقای مهدی کرمی یکی از دوستای قدیمی عباس که بر حسب اتفاق وبلاگش (روزهای تکراری) رو پیدا کردم و از دیشب هزار بار خوندمش .

اگر از اين سفر دور دست برداري

پياده مي شوم از روزهاي تکراري

براي بردن لرزان نام کم حجمت

حجيم مي شوم از شعر و قصه ها،آري!

 

ميان ولوله ي سهمناک طوفانها

سوار کشتي من،ناخداي من بودي

چه جنگ هاي مهيبي که واقعا ديدم

تو در چکاچک شمشيرهاي من بودي

 

شبي که در جريان نبرد دريايي

من از کناره ي ساحل شکست مي خوردم

درون پوسته ي خنده هاي پوشالي

کسي نديد چه آرام و تلخ مي مردم

 

به رغم وسوسه ي اسبهاي تازنده

پياده رفتم و در انتها وزير شدم

به جرم دست درازي به آرزوي رُخَت

درون قلعه ي پهناورت اسير شدم

 

در آن مسابقه بينِ تمامِ ماشينها

کسي که گاري و ارّابه داشت من بودم

ميان جانورانِ سوارِ کشتيِ نوح

کسي که دخمه ي تک خوابه داشت من بودم!

 

نشسته پشت مسلسل به خاک مي ريزد

سوارکارِ زمانه،سوارهاي مرا

ببين!ببين!چه حريصانه،تند،مي بلعد

نهنگِ هجريِ شمسي،بهارهاي مرا

 

گلوله هاي منِ بي رمق تمام شده

نزاع،خفته و شمشير در نيام شده

به پيشت آمده ام غرق خون و لنگالنگ

ولي سلام تو همرنگ والسلام شده

 

صلابتي که تو در بيت هاي من ديدي

سرود آخر يک مرد تحت درمان است

به اين شوواليه امشب نگاه کن بانو!

ببين که شاعر يک شعر رو به پايان است:

 

در آستانه ي فتح کدام سربازي؟!

در امتداد نفسهاي چند آوازي؟!

سحر تو چشم به راه کدام پروازي؟!

نگاه کن که مرا ناشيانه مي بازي!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 1:6  توسط زهرا سیدین  | 

 

رفتم ولایت.

تا برگردم چیزی نمی نویسم.

پ.ن: قابل توجه همه ی دوستانی که گفتن از من گذشته و این لوس بازی ها به سن و سالم نمی خوره

من متولد ۶۳ هستم .باور کنید خیلی کوچولو و مامانیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 18:30  توسط زهرا سیدین  | 

 

همه دوستام و فامیلا تولدم و از اقصی نقاط میهن اسلامیمون تبریک گفتن

خانواده و شاگردام سعی کردن غافلگیرم کنن .

همه جز یکی دونفری که واقعا منتظرشون بودم.

همین عیشم و تیش کرد .

پارسال تولدم چارشنبه سوری بود ،مردم خودشون و آتیش می زدن.

امسال شب جمعه ی آخر سال ِ.

سلامتیم فااااااااااتحه مع الصلوات ...

 

 

 ته مانده : این یک پست لوس ِ صرفا دخترانه اس. ممنون می شم این نکته رو تذکر ندین.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 1:3  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

من

سرگشته

هم از

اهل سلامت

                  بودم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 20:27  توسط زهرا سیدین 

 

بیدارم و زنده در دورترین نقطه ی هستی از خدا .

مامان چهار روز است که سفر است و این چهارمین شب است که من نخوابیده ام .

دیشب همین موقع ها بود که " الف" زنگ زد و شروع کرد به بافتن همه ی داستانهای سابق خودم .گفت دلم برای صدایت وقتی که برایم قرآن می خواندی لک زده و من گفتم :هه خودم دلم برای نماز خواندنم لک زده .گفت دوستت دارم چون معتقد هستی .خواستم بگویم هنوز معتقدم ولی عامل نه .

امشب کلی سوسک روی تنم راه می رفت .نمی خواستم آرامششان را بهم بزنم .ساکت نگاهشان کردم انگار جزیی از من شده بودند .چراغ را که روشن کردم رفتند ،نبودند ، فرار کردند داخل کله ام. به همان جایی که از آن آمده بودند .

دیشب باران می بارید . فکر کردم پاکم می کند . بر سرم ریخت .پاکم نکرد... چرک هایم خیس خورد . خیس خورده بودند برای همین هم امروز سر کلاس حالم ،حال مزخرفی بود .شاگردهایم مشتاق به شنیدن حرفهایم بودند.

سکوت را چاشنی ِ درس کردم و به خوردشان دادم .

خیلی بد است که آرشیو وبلاگ مثل نامه ی اعمال روبرویم باز است .خیلی سر به راه بودم . راه راگم کرده ام .اگر می دانستم کجاست سرم را به راه می دادم .البته این سر به راه دادن چیزی غیر از سریست که به تو سپرده ام .

می دانم که دیر یا زود پری سای خسته عمل می کند .روح زنانه اش را به جسمی زنانه می بخشد .روان ظریف زنانه اش را از قید کالبد مردانه رها می کند. بارها خواستم به او بگویم که خوش به حالت که راهی برای برقراری آرامش پیدا کرده ای . من که روان زنانه ام با اجزای زندگیم ،عشقم و دنیایم هماهنگ نیست چه کنم ؟

یک ماهی می شود که شوق طنازی های دخترانه در من فروکش کرده و خوب که فکر می کنم می بینم از اثرات شمارش معکوس سالروز تولدم است.  می دانم از اثرات سن است .افزایش سن اصطلاح خوبی نیست .دوستش ندارم. کاهش عمر اصطلاح بهتری باید باشد. دیگر دلم نمی خواهد دل کسی را ببرم (در این زمینه آردم را بیخته ام و الکم را آویخته!) دلم می خواهد مادر باشم. نه مادر نوزاد یا بچه ای کوچک .مادر پسری هم سن و سال عباس. از دیدنش دلم غنج می رود _امیدوارم که خودش اینها را نخواند_ دلم می خواهد جای مامان بودم . مادر برادرم.

آمدم برای خدا ناز کنم و کمی خودم را لوس کنم .گفتم : می دونم تو بهترینی تو کاملترینی و می دونم چقدر ضیف و فقیر و کوچیکم ولی باهات قهرم .قهر می کنم وبجز نمازهای روزانه حرفی باهات نمی زنم .دلایلم را هم برایش شمردم. بغض می کردم و مثل بچگی ها لب ور می چیدم. گفتم مگه امام و پیغمبر خودت نگفتن زن ریحانه است. دختر با احساس و لطیفه. از الان تا وقتی که نازم رو نکشی باهات حرف نمی زنم . فکر کردم همان لحظه برای بغل کردنم به سمتم خیز بر می دارد و حتی با پررویی تمام منتظر بودم بگوید: نه قربونت برم ،قهر چرا . خودم نازت و می خرم .مگه تو نبودی که هی می گفتی خدا جونم من به خیری که از جانب تو باشه محتاجم ؟بیا موهات و شونه کنم . بیا بیا به خودم بگو با خودم حرف بزن. بعد فکر کردم اگر این حرفها را زد من هم همه ی حرفهایی که یکسال است قورتشان داده ام را برایش بگویم .خواستم با هم حرف بزنیم با هم گریه کنیم.

نیامد .حرف نزد. از همان روز رفته .ولی مطمئنم با خودش نگفته : ناز می کنی ؟ قهری ؟ به درک ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 3:50  توسط زهرا سیدین  | 

 

بعد از این همه مدت دیشب فهمیدم.

دیشب خودم رو با این حقیقت تلخ مواجه دیدم.

حقیقتی که مدتهاست پیش روم ِ ولی من با نادیده گرفتنش سعی در انکارش داشتم.

میگن هرکی شرایطش مثل منه این مسئله رو به شدت انکار می کنه.

من معتاد شدم .

معتاد بودم ولی تازه فهمیدم اسمش اعتیاده .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 11:33  توسط زهرا سیدین  | 

 

بعضی چیزها بویشان عین هم است.

تشخیص بوی تخم مرغ گندیده، گوگرد و واجبی از هم سخت است.

عین بوی شک و خیانت.

همه شان حالت را اینقدر بهم می زند که تو ترجیح می دهی نایستی تا  بویشان را بیشتر استشمام کنی. که تشخیص بدهی تخم مرغ گندیده بود یا گوگرد.

ترجیح می دهی فرار کنی.

ترجیح می دهی نفس نکشی.

حالا چه فرقی می کند که من شک داشته باشم به وفاداری تو ،یا اینکه تو واقعا خیانت کرده باشی؟

در هر دو صورت حاضر نیستم داخل گند سرک بکشم که بخواهم تشخیص بدهم این بوی نامطبوع  از تخم مرغ گندیده است یا واجبی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 12:17  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

مامان طبق عادت هر وقت کبریتی روشن می کند سوخته اش را دوباره توی جعبه می گذارد .آنها بی خودی جعبه را پر می کنند ،جعبه را سیاه می کنند. من هم هر وقت سر وقت جعبه ی کبریت می روم همه شان را دور می ریزم.

***

هر از چند گاهی لازم است  کل شماره تلفن های گوشیت را پاک کنی و دوباره آنهایی که لازم داری، آنهایی که خبری ازشان می گیری را وارد کنی .

دقت که کنی متوجه می شوی خیلی از شماره ها را دیگر وارد نکرده ای.

از این دست هستند بعضی لینکهای وبلاگ.

 

 

پ.ن:حرفهایم را دست کم نگیر حکمت است ،دُر فشانیست !خونه دار بچه دار زنبیل و ور دارو بیار!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 0:59  توسط زهرا سیدین  | 

 

دیگر فرقی نمی کند

چه باران ببارد

چه تو گریه کنی

من برای همیشه چترم را

                                     گم کرده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 0:4  توسط زهرا سیدین  | 

 

آورده اند که :

منبری ساخته شده ازچوب فلان درخت قطور با ویژگیهای بسیار ولی بی استفاده از میخ و چسب و ...یعنی درخت سالم را تراش داده اند تا شده منبر مزبور و نام حضرت صاحب الزمان را بر آن نهاده اند و هنرمندان در زینت آن ممارستِ بسیار نموده اند و الان در مشهد است و قرار است انشاالله حضرت بعد از ظهورشان بر روی آن منبر وضع و خطابه بفرمایند! و دورش را هم شیشه کشیده اند و هم الان مردم می روند بازدید و زیارت از منبر .

احتمالا اندک زمانی دیگر این منبر هم به سرنوشت چاه جمکران دچار می شود که کارکردش باید در حد انداختن رقعه ها در آن باقی می ماند* ولی ارتقاء درجه یافت و مردم به زیارت چاه رفتند و کار بالا گرفت تا آنجا که متولیان مسجد لازم دیدند دور و بر چاه تابلو هایی نصب کنند به این مضمون که این یک چاه معمولی ست وتقدس ندارد!

می دیدم که بعضی باور نمی کردند ،برخی دیگر احساس می کردند بازی خورده اند،بعضی احساس دلشکستگی و غُبن می کردند و ....

منبر و چاه و هزار و یک چیز دیگر ماجرای گربه ی آن استادِ ذِن را به ذهنم می آورد که در زمان مراقبه چون مزاحم مراقبه ی شاگردان بود،استاد همواره دستور می داد آن را محکم ببندند. زمان گذشت.استاد درگذشت و گربه نیز مرد و گربه ی دیگری آوردند.

صد سال بعد ،یک نفر رساله ای معتبر درباره ی اهمیت بستن گربه به هنگام مراقبه نوشت !

 

*این رقعه در آب انداختن هم برای خودش کلی علامت سوال دارد ! بماند.

 پ.ن: خب لا یشعرون هستیم دیگر ،شاخ و دم ندارد که.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 23:33  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

BRTاتوبوس های جدید

صبح روز امتحان.

اخلاق قدیمیه در اوردن پدر هر اهنگی که دوست دارم با گوش دادن هزاران باره اش در طول روز.

اخلاق جدید روشن نمودن بولوتوس در مجامع عمومی.                                                                   

***

از اولین ایستگاه سوار می شم. مودبانه به سمت صندلی خیز برمی دارم فکر ایستادن تا انقلاب کلافه ام می کند.

خوشبختانه جا برای بقیه هست چون راننده به تعداد صندلی ها مسافر سوار می کند و بقیه خیلی مودب به انتظار اتوبوس بعدی هستند.وقتش شده . بولوتوس روشن است.آهنگ را برای دهمین بار از صبح دارم می شنوم.کیفم کوک است.

تو همین جایی همیشه...

"دنگ" یک فایل از ماهان 750 برای بهارنارنج ارسال می شود.

بهارنارنج اسم قشنگی ست و دیگران وسوسه می شوند برایش فایل بفرستند..لذتش به این است که هرچه دنبالت بگردند نفهمند که تو کی هستی .بازیه جالبی ست.به شرط اینکه لو نروی.

باید زرنگ باشی.فایل صوتی می فرستند که تو اشتباه کنی و همان موقع به آن گوش کنی و خودت را لو بدهی. تفریحات سالم.

تا جهانم زیر و رو شه...

به تعداد جمعیت اضافه می شود.پیرزنی بالای سرم ایستاده باید جایم را به او بدهم.

تشکر می کند و می نشیند.آنهایی که اسم دخترانه دارند برای بهار نارنج چیزی نمی فرستند و اسم های پسرانه هم خسته کننده شده اند.

اسمم را به اکبر تغییر می دهم. فایلهایی از گوشی هایی با اسامی دخترانه.کافیست پسر باشی.حتی با نام اکبر.

هر ایستگاه جمعیت بیشتر می شود.کم کم باید فشرده بایستیم .

چشماتو از من برندار...

نفر جلویی کیفش را یه دنده هایم می کوبد.

با من غریبگی نکن...

بغل دستی با شام دیشب سیر خورده انگار.

اتوبوس به سرعت تا خرخره پرمی شود.انگار بقیه خطها را جمع کرده اند و برای رسیدن به خیلی از مسیرها فقط با ید همین اتوبوسها را سوار شد.

دو زن باهم درگیر شده اند.مردها ساکتند.

با من که درگیر توام...

.صدای دنگ نگ فایلهای ارسالی آهنگ را قطع می کند مدام ... دستم توی جیبم نمی رود. نمی توانم

خفه اش کنم.

 من دنگ مات دنگ تصویر دنگ توام...

ترمزِ ناجور همه را جابجا می کند .هر کس روی نفر جلوییش می افتد و من به نفرات اول اتوبوس فکر  می کنم.میله ای که با ان تکیه داده بودم توی پهلویم فرو می رود .

با این شرایط هنوز فایل می فرستند.

به زور گوشی را از جیبم بیرون می آورم. دنگ . وسوسه. خب این یکی را هم بگیرم خاموشش می کنم.

بوی سیر و کرم پودر و اسپری های گرم و شیرین قاطی شده.

زنی می خواهد به راننده اعتراض کند.خسته و کلافه است و موقع حرف زدن سین و شینش قاطی

می شود. آب دهنش را روی سر و صورتم می پاشد.

آخرین نقطه ی دنگ تو جهان من دنگ همین جاست دنگ...

فایل آخر ویروس بود انگار.مدیریت نوین شهری! آره ویروس بود.

حالت تهوع دارم.

فکر می کنم اگر روی مردم بالا بیاورم چکارم می کنند؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 2:24  توسط زهرا سیدین  | 

 

دیروز یه خانومه کنارم نشسته بود که یه بوی عجیبی می داد و من در یک آن فهمیدم که بوی آدامس جوجه است که ما به حساب اقا از" مشعلیباوه" می گرفتیم.همونی که سالها بعد وقتی بزرگ شدم فهمیدم آنچه که صداش می کردیم مخفف "مشهدی علی بابا" بوده و من به اسمش اهمیت نمی دادم و فقط به بسکوییت مادر و آدامس جوجه ای که از دستش می گرفتم فکر می کردم و باز هم بعدها فهمیدم که آن جمله ای کلیدی "مشعلیباوه به حساب آقام" دقیقا یعنی چی؟که خود آقا یادم داده بود و وقتی می گفتمش هر چی می خواستم بهم می داد _بامهربانی_و پولی نمی گرفت.و غروب که آقا با یکی دوتا رفیق پیرمردش  پیش مشعلیباوه می رفت صورت حساب بلند بالای ما نوه ها رو پرداخت می کرد.

سالهای جنگ بود و دایی شهید شده بود و آقا بیشتر به نوه ها وابسته .

و من و عباس رو که نگاه می کرد اشک توی چشماش جمع می شد و به مادر بزرگ که با اعتراض می گفت چرا گریه می کنی؟ می گفت از عشق ...عشق این بچه ها... و من اصلا نمی فهمیدم چرا آدم باید از عشق گریه کنه ؟

 

دیگه مغازه ای آدامس جوجه نمی فروشه.مشعلیباوه نیست * و آقا هم.

و خیلی سال گذشت تا بالاخره فهمیدم چه جوری می شه که دوست داشتن کسی اشک آدم و در آره.

 

*(ولی مغازهاش هست که شیر رایانه ای را قایم می کنند برای مشتری های خاص،مثل بیشتر مغازه ها)

***

پ.ن: خب تقصیر من نیست که این روزها عجیب هر صدایی،آهنگی،مکانی ،و مخصوصا رایحه ای،

 منو پرتاب می کنه به گذشته.

پ.ن: دلم برای همه ی آدمایی که یه روزی ،یه جورایی "مجبور" شدم ترکشون کنم تنگه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 0:11  توسط زهرا سیدین  | 

 

پیشنهاد می کنم یه سر به آرشیو نظراتم بزنید و دومین کامنتی که برای پست قبل گذاشتند رو بخونین.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 11:52  توسط زهرا سیدین