تبليغاتX
مرا سریست با تو ...

مرا سریست با تو ...

کامنتای دو تا پست پایینتر رو می خوندم. هر کسی رستگاری رو یه جور می بینه.چقدر نگاه ها و راه ها متفاوته.

 

کسی حرف قشنگی زد ."تنها اون کسی به رستگاری می رسه که هدفش رسیدن به رستگاری نباشه.

 

فرقی نمی کنه طمع رستگاری هم طمعه.آرزوی رستگاری هم آرزوئه.و کسی رستگار می شه که بذاره خدا

 

خودش –وفقط خودش-کارش و بکنه و نخواد دائما به خدا یاد آوری کنه که چه چیزی براش خوبه و چی بده.

 

اونی که خلق کرده خودش از همه نیاز ها ی مابیشتر از خودمون آگاهه.

 

تو فقط "سعی کن" اختیارتو بدی دستش.بی هیچ توقعی،بی هیچ چشمداشتی. حتی توقع نداشته باش برات

 

کاری کنه. اون خودش کارشو بهتر بلده و وقتی ببینه همه چی رو دادی دست خودش به حقیقت رستگار هستی.

 

و خودت هم این رستگاری رو درک می کنی.

 

هر چند اگه بعضی از وقایع به میل تو پیش نره. تو می دونی که اون بهتر می دونه چی واست بهتره.چی خیره. و

 

حتی حکمت خیلی ازکارهاشو در حد ظرفیتت بهت نشون می ده.

 

باید بهش "اعتماد "کنی. اگه واقعا اعتماد داری پس نمی ترسی. مثه وقتی که به رانندگی کردن کسی اعتماد

 

داری می تونی با خیال راحت بخوابی ،هر چند تو جاده چالوس باشی.

 

 "دوستان خدا،آنها کسانی هستند که هیچ ترس و اندوهی ندارند..." نه که هیچ غصه ای نداشته باشن.اونا به

 

خدا و دلیل کارهاش اعتماد دارن.بهش اعتماد کنه.همین. "

 

فکر می کنم دنبال رستگاری جایی نباید گشت .مولانا هم سر این مطلب خوب گوشمو تابوند.

 

آنان که طلبکار خدایید،خدایید

 

حاجت به طلب نیست شمایید شمایید

 

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟

 

کس غیر شما نیست ،کجایید،کجایید؟

 

در خانه نشینید و مگردید به هر در

 

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید....

 

تا آخرشعر ویرانم کرد.به قول دوست خوبم مهدی مولوی آدمو ویران می کنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 1:40  توسط زهرا سیدین  | 

 

گداخت جان که شود کار دل تمام و.... نشد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 1:52  توسط زهرا سیدین  | 

"رستگاری". کسی می تونه به من بگه این کلمه واقعا یعنی چی؟ نه که تعریفای مختلف و"متنوع" رو برای این

 

کلمه نشنیده باشم، یه تعریف می خوام که عملی بشه و قبلا کسایی عملی شدنش و تجربه کرده باشن.

 

یه جواب واقعی بدون شعر و شعار. یه تعریفه دو دو تا چارتایی.

 

من شدیدا منتظرم. این دقیقا چیه که"کاتا او پانیشاد" در موردش گفته:

 

 بر لبه تیغ گذر کردن دشوار است؛ به همین گونه دانایان گویند که راه رستگاری دشوار است.

 

این چه کاریه که تا این حد سخته ؟ لبه تیغ؟!!!!!!

 

تعاریف زیادی شنیدم ولی من" یه "حرف میخوام. چه طور می شه "یه تعریف جامع و مانع" از خیلی چیزا  ارائه

 

داد؟

 

آیا این یه مفهوم نسبیه؟ این به نظر کامل نیست. چرا هیچی تو ذهن من کامل نیست؟     

 

ج و اب ج و ا ب ج و ا ب ج و ا ب ج و ا ب ج و ا ب ج و ا ب....

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 16:42  توسط زهرا سیدین  | 

امشب هم داشت به خوبی و خوشی و بدون هیچ مسئله ناراحت کننده ای تموم می

 

شد،که دیدن یه کامنت تو یه وبلاگ آشنا حسابی داغونم کرد.

 

راستي عذاب بدترين از اين ؟

 

كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد

چه مي كني اگر اورا كه خواستي يك عمر

 

 براحتي كسي از راه ناگهان برسد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 1:1  توسط زهرا سیدین  | 

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت....

 

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت....

 

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت...

 

ما را که کشت...

 

ما رو که این جناب حافظ کشت.

 

گویا حضرت حافظ قصد جان ما را کرده. نگاه کنید چی می گه!!

 

نمی دونم این کلمات ومعانی رو از کجا آورده؟

 

وقتی حافظ می خونم خیلی کم می آررررررم ...

 

 

راستی این دوتا پست قبلی به طرز ناخوشایندی دپسرده بود. از همه دوستان و آشنایان و وابستگان و بقیه جهانیان بابت این همه ناله وفغان و زنجموره عذر خواهم...

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 13:46  توسط زهرا سیدین  | 

مشق هایم را نوشتم. جریمه هایم را هم.

 

صد بار نوشتم مرا سری ست با تو.

 

اگر بخواهی هزار با دیگر هم می نویسم.

 

ولی می دانم تو باور نمی کنی.

 

 فقط می آیی و روی همه مشق ها و جریمه هایم خط می کشی .

 

همه را خط می زنی.

 

همه سر سپرد گی  و دل سپردگی ام را خط خطی می کنی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 1:33  توسط زهرا سیدین  | 

چقدر بده که این برادر خوب_ که سازش همیشه کوکه برای زدن تو اون دستگاهی که دل

 

تنگ من می خواد_اینقدر حال منو می فهمه.

 

که بدونه من دلم یه حرف می خواد. که بیاد و بگه بهار این شعر رضا براهنی و بخون. و تو

 

بخونی ومجبور شی قایم کنی حالتو از"...نرمش نیامدنش..." و اون بفهمه و مثه همیشه

 

بخواد بگه که :تو خوب می شی.

 

اون وقته که دلت می خواد لب باز نکنه و نگه:که بهار اینقدر رنج بیهوده نبر و نگه :بهار

 

زندگی رو همین کله شقی ها می سازن.

 

و شروع نکنه تو گوشه ی بیداد برات سه تار زدن.

 

اون وقته که نمی خوای اینقدر بفهمتت چون مطمئن می شی به اندازه تو-وشاید مثل خود

 

تو-حالش از خوندن این شعر دگرگونه وچقدر دستت براش روئه .

 

 

 

 

بلندی اش که بلندی ناب گیسو هاست

 

به آن صراحت یک استعاره می ماند

 

که آفتاب بر آن گرم و نرم تافته باشد

 

من از سلاست دستانش

 

تمام زندگیم را سوال خواهم کرد

 

و در سلامت چشمانش

 

یتیم ماندگیم را تمام خواهم کرد.

 

چگونه نرم می آید که گل

 

که گل

 

حتی

 

چو صبح صادق پاهای او نمی روید؟

 

چگونه نرم می آید که من

 

که من

 

حتی

 

منی که منتظرش در تمام شب هستم

 

صدای آمدن از شاهراه پایش را

 

نمی شناسم از نرمش نیامدنش...

 

 

 

نمی تونم ادامه بدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 2:27  توسط زهرا سیدین  | 

امروز به موهاش با دقت نیگا می کردم دو تا تار سفید کنار شقیقه اشه.یه ذره دلم گرفت.

 

بیست و پنج سال خیلی نیست؟هست؟

 

امسال برای دومین بار کنکور داد.خب دوس نداشت زور که نیست. مهندسی متالورژی رو

 

دوس نداشت.(چرا انگار زور که هست!)

 

قید مهندس شدن اونم  از دانشگاه پنجاه تومنی و زد.(اما انگارمسولان دانشگاه به زور قیدشو

 

زدوندن!)حالا دوباره می خواد برگرده همون دانشگاه .البته اینبار فنی نه،هنرهای زیبا.

 

آی قشنگ سه تار می زنه ،آی قشنگ می زنه....

 

برمی گرده همون دانشگاه ولی این دفعه بدون حمایت خانواده.( خب مهندس نشد پس ناچارا

 

ما بهش افتخارنمی کنیم حالا تا ببینیم حسین علیزاده ای ،کسی می شه تا ما پزش و بدیم

 

یا نه!!)

 

دوسش دارم،این رندی ها و کله خرابی ها شو دوس دارم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 3:10  توسط زهرا سیدین  | 

یه عالمه حرف واسه نزدن...

 

 

امروز یه عالمه کاغذ دارم واسه نوشتن.

 

یه عالمه وقت واسه گفتن.

 

حتی یه چند تایی گوش واسه شنیدن.

 

اما رمقی نیست واسه گفتن.

 

اما "دیگه" رمقی نیست واسه گفتن...

 

 

 

(می تونم قیافه لیلا رو ، وقتی اینو می خونه_اگه بخونه_تصور کنم.

   :خیلی بی انصافی دختر.)

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 1:6  توسط زهرا سیدین  | 

ومِن النّاسِ من یتخذُ مِن دونِ إللّهِ انداداً یُحبّونهم کحبِّ إللّه،

والّذین امنوا اشدُّ حبّاً للّه...

(بقره-165 )

"برخی از مردم غیر خدا را چون خدا گیرند وچنانکه خدا را باید دوست داشت،

 

با آنها دوستی ورزند.لیکن آنها که اهل ایمانند،کمال محبت و دوستی را فقط

 

به خدا مخصوص دارند. "

 

 

به قول دخترک مو وزوزیه سینما یک "وای ازین دلبری" ...                        

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 12:15  توسط زهرا سیدین  | 

 

چند روز پیش زلزله اومد. یهو از خواب پریدم.

 

اون لحظه به تو فکر می کردم. که توی همون لحظه مثه من و با من ترسیده بودی.

 

هرچی فکر کردم که الان صورتت چه شکلی شده نفهمیدم.

 

خنده، عصبانیت،دلسوزی، بی خیالی،مهربونی، تردید،تعجب، غصه، عشق ..... رو تو

 

 چهره ات دیده بودم .

 

ولی من چهره ترسیده تو رو هیچ وقت ندیدم.

 

 و این خیلی بد که من یه تصویر از تو کم دارم.

 

تویی که دیگه نمی بینمت تا تصویرم و کامل کنم.....

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 1:30  توسط زهرا سیدین  |