کامنتای دو تا پست پایینتر رو می خوندم. هر کسی رستگاری رو یه جور می بینه.چقدر نگاه ها و راه ها متفاوته.
کسی حرف قشنگی زد ."تنها اون کسی به رستگاری می رسه که هدفش رسیدن به رستگاری نباشه.
فرقی نمی کنه طمع رستگاری هم طمعه.آرزوی رستگاری هم آرزوئه.و کسی رستگار می شه که بذاره خدا
خودش –وفقط خودش-کارش و بکنه و نخواد دائما به خدا یاد آوری کنه که چه چیزی براش خوبه و چی بده.
اونی که خلق کرده خودش از همه نیاز ها ی مابیشتر از خودمون آگاهه.
تو فقط "سعی کن" اختیارتو بدی دستش.بی هیچ توقعی،بی هیچ چشمداشتی. حتی توقع نداشته باش برات
کاری کنه. اون خودش کارشو بهتر بلده و وقتی ببینه همه چی رو دادی دست خودش به حقیقت رستگار هستی.
و خودت هم این رستگاری رو درک می کنی.
هر چند اگه بعضی از وقایع به میل تو پیش نره. تو می دونی که اون بهتر می دونه چی واست بهتره.چی خیره. و
حتی حکمت خیلی ازکارهاشو در حد ظرفیتت بهت نشون می ده.
باید بهش "اعتماد "کنی. اگه واقعا اعتماد داری پس نمی ترسی. مثه وقتی که به رانندگی کردن کسی اعتماد
داری می تونی با خیال راحت بخوابی ،هر چند تو جاده چالوس باشی.
"دوستان خدا،آنها کسانی هستند که هیچ ترس و اندوهی ندارند..." نه که هیچ غصه ای نداشته باشن.اونا به
خدا و دلیل کارهاش اعتماد دارن.بهش اعتماد کنه.همین. "
فکر می کنم دنبال رستگاری جایی نباید گشت .مولانا هم سر این مطلب خوب گوشمو تابوند.
آنان که طلبکار خدایید،خدایید
حاجت به طلب نیست شمایید شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟
کس غیر شما نیست ،کجایید،کجایید؟
در خانه نشینید و مگردید به هر در
زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید....
تا آخرشعر ویرانم کرد.به قول دوست خوبم مهدی مولوی آدمو ویران می کنه.
