تبليغاتX
مرا سریست با تو ...

مرا سریست با تو ...

 

می گویند الهام شاعرانه

 

هدیه خدایان است

 

و گفته اند دندان اسب پیشکشی

 

شمردن ندارد

 

من هم نمی شمارم و هرگز نخواهم شمرد

 

دندان هیچ دهانی را

 

چه در سیب سرخ رسیده ای فرو رفته باشد

 

چه در گوشت خام تنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 12:41  توسط زهرا سیدین  | 

 

دست با ادب دراز است و پای بی ادب "یا باسط الیدین بالرحمه خذ بیدی!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 23:7  توسط زهرا سیدین  | 

مرا دوست ندارد.لازم نیست حرفی بزند.نگاه که می کند می فهمم.خب یعنی...نگاه که نمی کند می

 

فهمم. مدام ذهنم درگیر بود که چرا با من اینطور رفتار می کند.خب یعنی...اصلا رفتار خاصی نمی کند.

 

می شناسمش.لب وا کند یا نکند فرقی ندارد .می فهممش.خب زمان کمی نیست.

 

از کودکی با هم بزرگ شدیم.لبخندش،عصبانیتش،مهرش،قهرش را می شناسم.به خوبی.

 

ولی او...خب هیچ وقت دوستم نداشت. اوایل نمی دانستم چرا.چرا مهر من به دلش نمی شیند؟؟

 

کم کم حس کردم وحالا خودش به همه چیز اعتراف کرده.

 

حس کرده بودم که خواهرم را دوست دارد .تا سر حد مرگ.

 

حاظر است برای او هر کاری بکند .حتی روی حرف پدر هم حرف زد.پدرمان گفت نه.

 

اما او قبول نکرد.می دانی چرا؟توضیحش کمی سخت است.خواهرم مال برادر او بود.

 

قرار همین بود...

 

من و او برای هم.خواهرم و برادرش هم برای هم.

 

بهترین کار همین بود .

 

ولی او نپذیرفت.چقدر بی پروا شده این روزها.حرف پدر را هم نمی خواند.

 

پدر نگران است.مادر نگران است.فکر کنم بعد ازماجرای درخت ممنوعه این اولین بار است که پدر و مادر

 

اینقدر ناراحتند.

 

من نگران پدر هستم.پدرم خسته است.شنیدم که با مادر از عصیانگری های او حرف می زد.دلم

 

برایشان می سوزد.چقدر پشیمانند.

 

می گفت:" می دانستم پایمان که به زمین برسد سختی هاو بلایا هوار می شود روی سرمان.

 

کاش هیچ وقت دستم به آن سیب نمی رسید."

 

دلم نمی خواهد کسی بداند ولی...می دانی...خب... کاش کمی عاقل بود...یعنی کاش کمی دوستم

 

داشت.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 0:41  توسط زهرا سیدین  | 

 

موسی چهل شب شد، تو سی شب وعده کردی...

 

 

پ.ن

ایراد بنی اسراییلی نمی گیرم،گفتم یاد آوری کنم،شاید ریاضیاتت ضعیف باشه موسی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 12:0  توسط زهرا سیدین  | 

 

به قول یارو گفتنی :

حبل و المتین گیست جمعا به تو آویزیم

 

 

پ.ن:

صحیح است،صحیح است

 

 بازم پ.ن :

الان داد افتخار در می آد

:آویزون برو سیزیف و بخون

 

پ.ن:

به خودم مربوطه،دلم  می خواد صد تا پ.ن بنویسم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 16:3  توسط زهرا سیدین  | 

 

این منم؟ من؟؟؟!!!...

 

واقعا؟؟

 

یکی یه طناب بندازه این پایین.

 

کسی هست که یه طناب بندازه این پایین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 23:3  توسط زهرا سیدین  |