سفر تا کجا می برد مرا ؟
کجاست جای رسیدن ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ؟
اسم شاعرش یادم نیست .ولی حس می کنم به طرز عجیبی می فهممش.
چقدر خسته اس...
سفر تا کجا می برد مرا ؟
کجاست جای رسیدن ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ؟
اسم شاعرش یادم نیست .ولی حس می کنم به طرز عجیبی می فهممش.
چقدر خسته اس...
یه دغدغه خیلی بی ربط:
من واسه پست هام عموما عنوان نمی نویسم،ونظرات و هم از میز کار بلاگفا می بینم،بخاطر همین دقیقا متوجه نمی شم کدوم نظر مال کدوم پسته.منظورم پست های آرشیوه.
شما هم خیلی خودت و اذیت نکن.
سمانه تصادف کرده.
بچه که بودیم زنگ خانه ی مردم را می زدیم و در می رفتیم.دو سه سال از من بزرگتر بود ولی گولم را می خورد.سالها از آن دوستی و شیطنت هایمان می گذرد.
آخرین بار دو ،سه سال پیش دیدمش. در یک عروسی.لاغر شده بود و بلند.عرصه را دست گرفته بود و مدام کمرش را تاب می داد.
من زنگ می زدم و به پای او نوشته می شد و من که موهایم کوتاه بود و پسرانه در می رفتم.او جا می ماند. بعد صاحبخانه او را گیر می انداخت وشروع می کرد به نصیحت کردن
":گول اون پسره رو نخور.خودم دیدمش که در رفت."
فرز نبود برای فرار.کاش دررفتنش هم مثل کمر تاب دادنش ماهرانه بود.
سمانه دیگر نمی تواند بدود و فرار کند(البته قبلا هم نمی توانست!).نمی تواند برای شوهرش کدبانو گری کند.توی هیچ عروسی هم نمی تواند کمرش را تاب بدهد .
سمانه از کمر فلج شده.
بار خدایا
اگر من بد کرده ام
تو را بنده های خوب بسیار است
اگر تو مدارا نکنی
مرا خدای دگر کجاست؟
اینو تو روزایی که دنبال جرز دیوار می گشتم که با سر برم توش ،تو یه وبلاگ غریبه دیدم.ترجیح دادم به جای جرز دیوارخودم و بکوبم تو شکم خدا.
به قول پری سا بهترین جا واسه زمانیه که بخوای خودت و بکوبی به جایی.
آره این پست نوشته من نبود.مال نادر ابراهیمیه.از همه عزیزانی که به بهترین شکل ممکن مشت منو وا کردن و منو تادیب فرمودن کمال تشکر رو دارم.من الان نادم شدم و سرم به سنگ خورده!
پ.ن:ننوشتم مال کیه چون به نظرم مهم نبود .
بازم پ.ن:از این به بعد اگه نوشته مال خودم نبود،شجره نامه نویسنده شو هم می نویسم.
احساس رقابت، احساس حقارت است.بگذار که هزار تیر انداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت بر می دارم…
حال و هوای آسمون داره دیوونه ام می کنه...
یاد پارسال می افتم.
راه رفتن تو خیابونایی که بوی پاییز می دن هواییم می کنه.
به کسی نمی تونم بگم.
حتی به تو.
مخصوصا به تو...
این وبلاگ به علت مشغله فراوان نویسنده تا مدت زمان نامعلوم _که شاید همین فرداباشه!!_ تعطیل می باشد.
نویسنده دنبال یه جرز مناسب می گرده که سرش و بکوبه توش.
می خواهم با آنچه تحمل دیدنش را ندارم مواجه شوم.
من منتظر بازگشت تو هستم،دست خودم نیست ،من منتظر غیر منتظره ام.
من به آنچه امید بستنی نیست امیدوارم.
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر...
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک...
از آخرین باری که خوابت رو دیدم خیلی گذشته.اولین و آخرین بار بود.شش سالم بود.یعنی شونزده سال پیش.
عین پرنده ها از آسمون اومدی و همه اتاق رو روشن کردی.داشتم با عباس نقاشی می کشیدم.عباس دوید
طرفت.تو محکم بغلش کردی.چرا گریه می کردی؟
سالها بود که این خواب یادم رفته بود.عکست رو دیواره اتاقه ولی خیلی یادت نمی افتم.و نمی دونم باید شرمنده
باشم؟از برنامه های تلویزیون تو هفته دفاع مقدس فرار می کردم.ولی امشب نتونستم از یادت فرار کنم.بلاخره این
کلیشه های حاجی و سید و برادر خفتم کردن .تو هم این مدلی بودی؟از همه چی راضی.نسبت به همه چی
مطمئن؟همیشه ترجیح دادم از این همه یقین و کمالی که گفتن شماها داشتین فرار کنم .امسال فهمیدم چقدر
موسی می ترسیده یا ابراهیم می خواسته به یقین برسه.ناراحت نشی ها ولی فکر می کنم تو رو هم باید از اون
بالا یه ذره بیارمت پایین.یه جایی بذارمت که دستم بهت برسه.خیالم راحت شد.این همه خوبی هایی که می گن
شماها داشتید منو می ترسوند.خودمونیم تو هم ترسیدی،شک کردی،پس زدی،بریدی،نه؟تو که واسم فیلم بازی
نمی کنی؟این ادا اطوارا مال تلوزیونه.
بازم بهم سر می زنی؟این دفعه دلم می خواد منو محکم بغل کنی.