شاگرد اول :خانوم جسارتا یه سوال خیلی خصوصی بپرسیم ناراحت نمی شین؟
من: (یا ابوالفضل!)نه عزیز دلم بپرس.
شاگرد اول: اسم کوچیکتون چیه خانوم؟
من:(خب بخیر گذشت)...
شاگرد اول: اِ چه اسم قشنگی خانوم.من همیشه دلم می خواست اسم شما رو داشتم.مجردی یا متاهل؟
من: مجردم عزیزم.
شاگرد اول: ای ول چقدر باحالی.
شاگرد دوم: ببخشید پس چرا ابروهاتون اینقده نازکه؟
من:جانم؟؟!
شاگرد اول:خیلی بهت می آد ولی چرا نمی ذارن ما ابروهامونو ور داریم؟
من:خیلی بهتون می آد!
شاگرد اول:خیلی خب بابا!خیلی بهتون می آد.
شاگرد سوم: اِ من فکر می کردم متاهلین خانوم.آخه اون روز اون آقاهه...
بقیه کلاس ریز می خندند.انگار شاهد نمایش تکراری هستند.
من:(چقد سمج!)من مجردم.حتما اشتباه می کنی.
شاگرد سوم: (به سبک سن و سالش لوس و لوند) نه خانووووم..دستتون و گرفته بود.قد بلند، با کلاس.یه جور با محبتی نیگاش می کردین(با چشم و ابرو می خواهد حالت من را نشان دهد) خب منم فک کردم...
من:اشتباه دیدی،من نبودم.خب بریم سر درس.
شاگرد دوم:پس نظرتون در مورد دوس پسر مساعده "دیگه"؟
من: دیگه؟! منظورت از دیگه چیه؟
شاگرد دوم:خب اون آقاهه!
من:برو بیرون،یالا برو بیرون از کلاس.
شاگرد دوم:اِاِاِ خاااااااااانوووووم... خودتون گفتین بیست و دوسالتونه گفتم شاید مث ما فک کنین دیگه.
شاگرد چهارم: می شه یه کم درمورد عادت ماهانه حرف بزنین.
:میشه بریم دستشویی آخه کلیه درد داریم.
:خانوم نگفتین چرا ما نمی تونیم ابروهامونو مثه شما کنیم؟
:خانوم...
:خانوم...
:خانوووووم...
من:سااااااااااکت! تا من اجازه ندادم کسی حق حرف زدن نداره...
پ.ن:و اینگونه بود که در همان روز نخست خیال خام رابطه دوستانه با دانش آموزان(حداقل همه ی دانش آموزان) را از سر به در نمودم.