تبليغاتX
مرا سریست با تو ...

مرا سریست با تو ...

 

 

 

دوستان سلام.

یه مدتیه که احساس می کنم نیاز به آرامش مضاعف دارم.از همه ی شما که لطف می کنید و بهم سر می زنید متشکرم.نوشتن مطلب توی این حال نتیجه ای نداره جز این فاجعه ای که تو پست آخر رخ داد.یه مدت می خوام از همه چی دور باشم حتی از زندگیه حقیقی توی دنیای مجازی.

اگه زودتر اوضاعم روبه راه شد بهتون سر می زنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 11:55  توسط زهرا سیدین  | 

 

قابلمه ی قرمه سبزی مثل  ماهی لیز از دستم سر خورد و روی پای خودم و مامان ریخت.مامان که جیغ کشید آی سوختم تعجب کردم چون من هیچ حرارتی رو حس نمی کردم.بعد پاش هی تاول زد و من مردم از نگرانی.بعد بیمارستان و سوختگی درجه ی دو  و چند روز مرخصی استعلاجی و عفونت وتب و آمپول های آنتی بیوتیک .

وقتی با هراس آب روی پاهاش می ریختم نگاهم به پای لخت خودم افتاد که در سطح وسیعی با سبزی و روغن پوشیده شده بود و حتی قرمز هم نشده بود.یعنی من اینقدر سگ جوونم؟

 

خواهر متاهل وخانواده دار من زنگ می زنه و می گه که تو خیلی عوض شدی و به کسی اهمیت نمی دی ودائم تو خودتی ومسئولیت هاتو یادت رفته و درک درستی از نیازهای اطرافیان و خانواده نداری و...

و در جواب من که کمی به تنهایی احتیاج دارم میگه  بهتره مثه همیشه دور هم جمع بشیم.

و من می دونم اگه مثه هرروزعصر دور هم جمع بشیم وچای بخوریم و من از شوخی های عباس ریسه برم و پهن زمین شم دختر خانواده دوستی هستم که در نرمال ترین شرایط به سر می برم و و به تمام نگرانی های اطرافیان خاتمه می دم.

 

فک می کنم بهتره یه وبلاگ دیگه راه بندازم وفکر اینو نکنم که الان کلی از دوستان و آشنایان و سایر بستگان به خاطر هر حرف کوچیکی فک کنن من دچار بحران شدم .

یه جایی که با خیال راحت توش عق بزنم به زندگیم.وکسی نگه شما که آدم معقولی هستید و...

 

احتمالا چون قیافه ام کمی غلط اندازه هی ازم می خوان فی سبیل الله کار کنم و به بچه هاشون درس بدم و در راه رضای خدا یه قرون هم نگیرم و دائم زار می زنن که ندارن و من نمی دونم اگه ندارن معلم خصوصی می خوان چکار .من که  راهبه نیستم و وقتی می گم ترجیح می دم برای رضای خدا کمی پول درآرم  بور نگام می کنن که مگه رضای خدا در گشنگی کشیدن و خوردن نان جویین نیست و خواهر شما دیگه دنبال مادیات نباش جان عمه ات.

 

چقدر احمقیم ما جماعت نسوان که توقع داریم" طرف" یه شیر مرد باشه که شدیدا فوق رمانتیکه.و نفهمیدیم که در هر صورت باید قید یکیش رو بزنیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 18:38  توسط زهرا سیدین 

 

خواب دیدم.

در سالنی پر از قفسه های شیشه ای که پر بودند از ظروف شیشه ای و عتیقه راه می رفتم.انگار می دانستم که می خواهد زلزله بیاید.با هراس ظرفها را کناری می چیدم تا از زلزله در امان بمانند. وظرفها تمامی نداشتند انگار.و من خسته بودم .و هر لحظه ممکن بود زلزله بیاید.

 

****

حس می کنم مثل پرنده ها شده ام ،یا اسبها.که می فهمند قرار است زلزله بیاید.

چه چیز زلزله آنها را متوجه می کند؟

شاید فقط باید یک اسب بود تا هراس پیش از زلزله را فهمید.

 

****

خب من می دانم که قرار است زلزله بیاید و تو باور نمی کنی.تو امیدواری که این اتفاق نیفتد.برای مقابله با زلزله امیدواری کافی نیست.

من نمی خواهم زیر آوار بمانم.نمی خواهم تو زیر آوار بمانی.تا زمان باقیست کاری بکن.

 دل بردار از من.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 14:32  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

تو مدرسه مجله ی ادبی تشکیل دادم.هیئت تحریریه اش خود بچه هان.حالا بماند که بعضی از همکارا با خنده می گن:طفلی داغ هنوز...

بین انبوه کارایی که بهم دادن این دوتا داستان حسابی توجه مو جلب کرد.مال یکی از بچه های ریز نقش و بی سر و صداس که اصلا کسی توجهی بهش نداره.

 

 

"امید"

باران تندی می بارید،تصویر زندگی نامعلومش به سرعت از ذهنش گذشت.سایه ی مرگ را روی سرش احساس می کرد.دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.طناب را که گوشه ای افتاده بود برداشت و گرهی به آن زد.عرق سردی بر پیشانیش نشست.

نگاهی به آسمان انداخت و واژه ای را زیر لب زمزمه کرد...

هیزم های جمع شده را روی دوشش انداخت و باز با آرامش به راه افتاد.

 

"فرار"

غروب بود.پسر جوان که حوصله اش سر رفته بود از غیبت پدر سوء استفاده کرد و ماشین را برداشت تا در خیابان گشتی بزند.هنوز چند خیابان زا بیشتر رد نکرده بود که ناگهان با عابری تصادف کرد.از تاریکی هوا و خلوت بودن خیابان استفاده کرد و فرار کرد...

از آن شب به بعد پدر هرگز به خانه باز نگشت.

 

 

پ.ن:با این که از پرسیدن این سوال کمی عذاب وجدان دارم ولی چون هنوز یه ذره تحت تاثیر حال و هوای دو،سه تا پست پایین تر هستم،می پرسم.

 کسی قبلا این داستانها رو جایی نخونده؟؟!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 18:20  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

با تلخی تمام نداشتن ها

و صداقت خواستن ها

راه پیموده ام من

و گام های من

هر روز

نهایت گمراه ترین احساس ها را

در قلب زمین دفن کرده اند

***

راست می گویی تو

من تشنه ام

اما

اصرار بیهوده است

آخر شنیده ام

کهنه ترین شراب ها را

به اشک هزار ساله می پرورند

 

"بهرام رحیمی"

 

 

 

این روزا هوس شدیدی به خواندن شعر دارم.

هر زن بارداری ویاری دارد . ویار من که باردار این همه تلخی ام، شعر است.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 18:58  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

شاگرد اول :خانوم جسارتا یه سوال خیلی خصوصی بپرسیم ناراحت نمی شین؟

  من: (یا ابوالفضل!)نه عزیز دلم بپرس.

شاگرد اول: اسم کوچیکتون چیه خانوم؟

من:(خب بخیر گذشت)...

شاگرد اول: اِ چه اسم قشنگی خانوم.من همیشه دلم می خواست اسم شما رو داشتم.مجردی یا متاهل؟

من: مجردم عزیزم.

شاگرد اول: ای ول چقدر باحالی.

 شاگرد دوم: ببخشید پس چرا ابروهاتون اینقده نازکه؟

من:جانم؟؟!

شاگرد اول:خیلی بهت می آد ولی چرا نمی ذارن ما ابروهامونو ور داریم؟

من:خیلی بهتون می آد!

شاگرد اول:خیلی خب بابا!خیلی بهتون می آد.

شاگرد سوم: اِ من فکر می کردم متاهلین خانوم.آخه اون روز اون آقاهه...

بقیه کلاس ریز می خندند.انگار شاهد نمایش تکراری هستند.

من:(چقد سمج!)من مجردم.حتما اشتباه می کنی.

شاگرد سوم: (به سبک سن و سالش لوس و لوند) نه خانووووم..دستتون و گرفته بود.قد بلند، با کلاس.یه جور با محبتی نیگاش می کردین(با چشم و ابرو می خواهد حالت من را نشان دهد) خب منم فک کردم...

من:اشتباه دیدی،من نبودم.خب بریم سر درس.

شاگرد دوم:پس نظرتون در مورد دوس پسر مساعده "دیگه"؟

من: دیگه؟! منظورت از دیگه چیه؟

شاگرد دوم:خب اون آقاهه!

من:برو بیرون،یالا برو بیرون از کلاس.

شاگرد دوم:اِاِاِ خاااااااااانوووووم... خودتون گفتین بیست و دوسالتونه گفتم شاید مث ما فک کنین دیگه.

شاگرد چهارم: می شه یه کم درمورد عادت ماهانه حرف بزنین.

:میشه بریم دستشویی آخه کلیه درد داریم.

:خانوم نگفتین چرا ما نمی تونیم ابروهامونو مثه شما کنیم؟

:خانوم...

:خانوم...

:خانوووووم...

من:سااااااااااکت! تا من اجازه ندادم کسی حق حرف زدن نداره...

 

پ.ن:و اینگونه بود که در همان روز نخست خیال خام رابطه دوستانه با دانش آموزان(حداقل همه ی دانش آموزان) را از سر به در نمودم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 12:10  توسط زهرا سیدین  | 

کار پیدا کردم.یعنی کار منو پیدا کرد.

یه دوست باهام تماس گرفت که فلان مدرسه به معلم نیاز داره و منم تو رو معرفی کردم!!!

و تو این آشفته بازارکار پیدا کردن و از اون سخت تر، راه پیدا کردن به آموزش و پرورش، بنده آموزگار شدم اونم مدرسه دولتی.اولش خیلی خوشحال شدم ولی حالا که باید فردا سر کلاس حاضر بشم اضطراب دارم.هیچ وقت فکر نمی کردم معلم ها هم اضطراب دارند.

تدریس اونم پایه راهنمایی!!

من که تو اون سن بودم همش می خواستم از پسرا بدونم(و البته این اولین باری که بهش اعتراف می کنم) عشق فوتبال بودم و پروگری در مقابل معلم ها و عصیانگری به شدت برام خوشایند بود.البته آب زیر کاه هم بودم و کمتر می ذاشتم معلما برن دفتر،پیش مامانم_ که متاسفانه همکارشون بود_ شکایتمو بکنن.(چی بودم؟!).

یاد معلمام می افتم _هر چند واضح ترین چیزی که ازشون تو ذهنم مقنعه های چونه دار و چادره_که با چه اشتیاقی ما رو دعوت به اخلاق و رفتار درست می کردن و حسابی شرمنده می شم از اینکه به هیچ وجه صلاحیت اینو ندارم که بخوام با بچه های مردم اون طور تا کنم.

مامانینا یه ذره نگرانن(البته نگران بچه های مردم!) عباس بهم سفارش  کرد واسشون از آهنگای محسن نامجو نذارم خدای نکرده.مامانم می ترسید عرفان و سیاست وازدواج موقت و گرانی و هنر و مردا ودنیای مجازی وهزار تا چیز بی ربطی که درموردش نظریه پردازی میکنم و به خورد بچه های مردم بدم.

منم قول دادم که معلم سر براهی باشم.

 

 

نکته:معلم سر براه بودن از شاگرد سر براه بودن سخت تره!

پ.ن:معنای "خدا سبب سازه" رو درک کردم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 20:57  توسط زهرا سیدین  |