سال ها می گذرد
از سنگ تو
و شاید هزاره ها
از شکستن من
تو تنها ماندی
من اما
بسیار شدم.
سال ها می گذرد
از سنگ تو
و شاید هزاره ها
از شکستن من
تو تنها ماندی
من اما
بسیار شدم.
فقط گوش بده.بگو چشم.راضی باش.راضی شو.
اون بهتر می دونه.
بهتر تشخیص می ده.
بهتر می فهمه.
چاقو تو بذار،فشار بده ،بکِش ،حتی اگه رگش رو نبرید بازم بکش.سعی کن ببریش.منتظر معجزه نباش.فقط ببر.
همیشه قرار نیست گوسفندی از آسمون بیاد.
تو وظیفه ات بریدن رگشه .
بی اعتراض.
بی سوال.
بی چون و چرا.
هوا ابری بود و همه چیز کدر.ابرها کدر،درخت کدر، زمین و آسمان کدر.انگار اکسیژن هم توی گلو گیر می کرد.قرار بود امید بیاید و یلدا مانده بود با بکارت از دست رفته اش چه کند.که در آن دوره ی دوری امید و کمرنگ شدن احساسش نسبت به او نجابتش را باخته بود.فقط می خواست تنها نباشد و حالا که خوب فکر می کرد می دیدید تنهایی بهانه بوده و فقط می خواست تلافی "من دیگه ایران بیا نیستم" را در آورده باشد.لج کرده بود انگارو مدام با خودش گفته بود که "مگه من چیم از اون دخترای چش بادومی کمتر بود امید ؟"و هی یادش افتاده بود که چه طور با ناز چشمهایش را باز و بسته می کرد تا او مثل همیشه بگوید:" تو که کشتی منو قربون چشای قشنگت بانو"و او دلش غنج می رفت از این بانو گفتن امید.
شازده هم اورا بانو صدا کرده بود از روز اول و یلدا نفهمیده بود چه طور عادت کرد او را شازده خطاب کند.و شازده انگار خوشش نیامده بود از این اسم و یلدا مدام تکرار کرده بود و مدام امید را دیده بود که لبخند کجی بر لبش نشسته و می گوید "حالا من کدوم شازده ام؟شازده کوچولو یا شازده احتجاب؟" و یلدا چشمهایش را می بست و می گفت شاهزاده امید.
شازده گفته بود که یلدا تمام کند این امید ،امید گفتن ها را و با او از اول شروع کند.یلدا فقط خواسته بود از نو شروع کند و شازده گفته بود محرمیتی بخوانیم تا من راحت تر باشم و خدا و پیغمبر هم راضی و چند هفته ای فرصت خواسته بود که کارهایش را روبراه کند و با عزیز و دایی جانِ یلدا صحبت کند.
ولی یلدا نفهمید که شازده یک شبه کجا رفت.بعدا فهمید یک ماهی می شد که همه چیز را فروخته و حتی شرکت را که به جانش بسته بود و حقوق ماه آخر یلدا و بقیه را هم نداده بود وهمه فکر کرده بودند بی تابی یلدا از نگرفتن حقوق آخرین ماه است. و تنها دوستش که ماجرا را فهمیده بود،گفته بود که غصه نخورد و اگر کمی "مایه تیله" داشته باشد همه چیز عین روز اول می شود. و یلدا ندانسته بود که پولش را چه طور جور کند و مدتی با خودش کلنجار رفته بود تا اینکه فهمیده بود امید می خواهد بیاید و اصلا پای دختر چشم بادومی وسط نبوده و به صرافت پول جمع کردن افتاده بود.
و تصمیمش را گرفته بود که به هر قیمتی شده پول را جورکند و دوستش گفته بود "تو که یکبار این کارو کردی بازم می تونی" و حرف در گلوی یلدا مانده بود و ندانست چرا نتوانسته بود یاد آوری کند که شازده شوهرش بوده و او هم دهن گشادش را ببندد.
***
امید خرد و خراب آمده بود و زنگ زده بود و گفته بود می خواهد جبران کند وتعجب کرده بود از لحن ملایم یلدا. یلدا فقط می خواست تلافی کرده باشد و و فکر کرده بود همه ی بدبختی هایش نتیجه ی نیامدن امید است و فکر کرده بود چه اهمیتی دارد که پای دختر چشم بادومی وسط بوده یا نه.و فکر کرده بود بگذارد امید تاوان کارش را بدهد و خواسته بود تلافی بکارت و سلامت از دست رفته اش را برسر امید در آورد.امید اجازه خواسته بود که او را ببیند و حالا که یلدا او را از دور می دید انگار همه چیز یادش رفته بود و پشیمان شده بود. و بی صدا بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند برگشته بود و مثل چند ماه اخیر مدام با خودش تکرار کرده بود؟"یعنی کدومشون؟نکنه شازده مریض بوده؟یعنی منم بقیه شون و مریض کردم ؟"
پ.ن:سلام!
پ.ن:می دونم شدیدا مثه پاورقی های مجله های زرد شده ،ولی ازم خیلی ایراد نگیرین.تا یه جاهاییش واقعیه و ذهن منم درگیر خودش کرده اساسی.