تبليغاتX
مرا سریست با تو ...

مرا سریست با تو ...

 

 

 

 

دادند قراریّ و ببردند قرارم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 22:38  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

وقتی شاعر نباشه آخر دنیاست.

الان آخر دنیای منه.

ولی دنیا گرده.

من دوباره رسیدم اول دنیا.

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 0:12  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

بعد از سه روز سر درد مداوم به مدرسه رفتم.حس کردم دیدن بچه ها حالم را بهتر می کند.

مرضیه نیامده بود.یکی از بهترین شاگردهای مدرسه.زرنگ،مودب،نجیب در یک کلام همه چیز تمام.مسول برنامه های فرهنگی هنریه مدرسه و عضو شورای مدرسه.

" :خانوم می شه ادم بازیگر بشه ولی سالم بمونه یعنی می دونین مجبور نشه حجابش و بذاره کنار؟"

معاون مدرسه گفت :دیروز خرد و خمیر به مدرسه آمده .گویا از مادرش کتک خورده بود مادرش را خواستند باهوچی گری گفته که می خواهد مرضیه راببرد.چون دختر "خرابی "شده و کتک خوردنش هم بخاطر اس ام اس هایش با جوانی بوده در شمال.مرضیه گریه می کرده که یک هفته در خانه زندانی بوده و حتی غذا هم به اونمی داده تا مجبور به خود فروشیش کند و اس ام اس ها مال مادرش بوده که می گفته فقط می خواهد پسره را سر کیسه کند !

مرضیه را توی آزمایشگاه مخفی کردند تا سر و صدای مادر تمام شود.

داستان به حراست و مشاوره ی اداره و نیروی انتظامی کشیده شد. گفتند زن پرونده دارد و فعلا تحت هیچ شرایطی مرضیه را تحویلش ندهند.

مادر رفته بود تا با مامور بیاید ولی رفته بود تا امروز. دیدمش ظاهرش به معتادها می خورد و بسیار ژنده پوش بود.امروز چادری سر کرده بود شاید کمی موجه جلوه کند.

گریه می کرد و می گفت هردو دخترش خراب هستند .اینقدر این کلمه را تکرار می کرد که دلم می خواست دهنش را گِل می گرفتم.موقع رفتن کاپشنی را که اویزان بود زیر چادرش پنهان کرده بود تا ببرد.و من واقعا نمی دانم کی وقت این کار را پیدا کرده بود! هرکدام از دبیرها که زن را می دیدند می گفتند که همه حسرت داشتن همچین بچه ای را دارند.

همان دیروز از طرف اداره مرضیه و خواهرش  را به بهزیستی معرفی کردند.به خاطر سرپناه...غذا...حفظ نجابتشان...

***

دوتا از بچه های مدرسه را با چند جوان رشید گرفته اند.

رفته بودند دماوند، جوجه کشی!

 

 

پ.ن: باورم نمی شه که بزرگترین دخترای این مدرسه نهایتا پونزده ساله هستن گاهی فک می کنم نکنه اینجا دبیرستانه؟

 

ته دیگ: سرم داره می ترکه...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 0:22  توسط زهرا سیدین  | 

 

از راه رسیدم سارا پرید تو بغلم. "بوسم کن"لپش و باد کرد که ماچش کنم. بوسیدمش .جرقه زدیم! "وای برق داری  تو، بوسم کن...یالا بوسم کن...ده تا ماچ جرقه ایش کردم .مرده بود از خنده ."اگه بغلم کنی منفجر می شیم؟"

دلم گرفت چرا همیشه " برق " من کسایی رو که دوست دارم می گیره ؟؟!!

 

 

نتیجه ی اخلاقی: ندارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 0:57  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

حالم از خیلی از این عزاداری ها بهم می خوره.

امام حسین داره به اون دور دورا اشاره می کنه ولی ما سر انگشتش و می بینیم.

آهااااای...ما بازی خوردیم،اصل مطلب چیزای دیگه است.

 

*گلاب به روتون از "همه" حالم به هم نمی خوره ها!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 0:50  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

دو روز تعطیلیم درحالی که من نمی دونم از خوشحالی چکار کنم.سه شنبه دوتا امتحان داشتم و این آخر خوش شانسیه.باشنیدن خبر تعطیلی یاد فاطمه افتادم که دوستم بود و پدرش مدیر کل آموزش و پرورش استان.

صبح روزای برفی بهش زنگ می زدیم که جون هرکی دوست داری به بابات بگو تعطیلمون کنه امروز امتحان داریم.عموما اصراراش نتیجه نمی داد.می گفت بابام راضی شده مامانم نمی ذاره!

و به خاطر مامان مقرراتی فاطمه خانوم ما می رفتیم مدرسه!

 

 

 

ته مانده : پشت سر هر مرد موفق زنی ایستاده(که نمی ذاره جلو بره!)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 20:42  توسط زهرا سیدین  | 

 

آن روز مدام می خواستم  از ابراهیم حرف بزنم و تو انگار خیلی حوصله ی شنیدن از او را نداشتی.دو بار هم حرفم نصفه ماند که توقع داشتم تو بگویی "خب داشتی می گفتی پارسال درگیر موضوع ابراهیم بودی بقیه اش؟؟"

اما نگفتی و نمی دانم شاید در مورد شیر کاکائو ،یا نمایش آخر بهرام بیضایی حرف زده بودیم.

ولی من می خواستم بگویم که ابراهیم همان جا کنارمان بود.خواستم بگویم که همه ی زمستان سال پیش ،تمام مسیر شرکت تا خانه ،وقتی اتوبوسهای تهرانپارس جز من و یکی دونفر دیگر مسافری نداشت به ابراهیم فکر کرده بودم واشک ریخته بودم و با هم حرف زده بودیم.

تو آن روز اصلا به حرفم گوش نمی دادی نمی دانم چرا؟گفتم این کتاب را برایت آورده ام و تو فقط ورق زدی و گفتی خب من زیاد اعتقاد... و من نخواستم جمله ات را ادامه بدهی . کتاب را توی کیفم گذاشتم ولی تو انگار اصلا نشنیده بودی که گفتم کتاب را برای تو خریده بودم.بعدا آن کتاب به لیلا رسید وگفته بود که زندگی کرده با ابراهیم.

***

گفتی خدا کند گوسفندی بیاید.گفتی نمی خواهی گوسفند قربانی تو باشی.

خواستم بگویم همین طمع آمدن گوسفند کار را خراب می کند. نگفتم...نمی دانم چرا ؟هیچ وقت نشد بگویم.

خواستم بگویم تو اگر ابراهیمی فقط به تیزی چاقو فکر کن.به سپیدی گلویم هم نگاه نکن و اگر اسماعیلی بگذار کارم را تمام کنم ولی تو مدام چشمت به آسمان بود که گوسفندی برسد

 نرسید...

و دست و دل ما عجیب لرزید.

هیچ یادت هست ؟

و عجیب اینکه همه ی اینها شب عید قربان بود.

همه ی اینها را هزار بار خواستم بگویم ولی هیچ وقت نشد.تو می دانی چرا؟

 

 

*******

پ.ن.ب:* تازه فهمیدم از یک نواختی لذت می برم.دلم واسه ی قالب قدیمیه تنگ شده.

پ.ن.ب: تریپ بچه مسلمونی ورنداشتم،این پست هم در راستای همون عق زدگیه.منتها مدلش فرق داره.

 

پ.ن.ب : پی نوشت بی ربط !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 23:41  توسط زهرا سیدین  | 

 

یه دوستی بهم توصیه کرد کمتر از خودم و فک و فامیلم تو وبلاگم حرف بزنم ولی من در راستای هدف متعالی "عق زدن به زندگی در این خراب شده" تصمیم دارم با جدیت ادامه بدم.

 

یه بخشنامه اومده مدرسه که بچه ها در مسابقات وبلاگ نویسی شرکت کنن.از من خواستن که خبت/خبط(؟)  کنم و  وبلاگ نویسی رو یادشون بدم. منم تا تونستم از زیر این کار شونه خالی کردم و در راستای استفاده ی نامناسب و اعتیاد به اینترنت ومسائل حاشیه ای! وبلاگ نویسی سخنرانی کردم.ناگفته نماند در همه ی اون لحظاتی که بخشنامه رو می خوندم و وسوسه می شدم این کارو قبول کنم صدای مامان تو کله ام پیچیده بود

" خدا لعنت کنه باعث و بانیه این کارارو ...دختر بیا شامت یخ کرد...یه ساعته چی کار می کنی آخه؟؟! ! " *

 

 یه سال پیش بود شاید.گفته بود می خواد خوشبختم کنه،سالها عاشقم بوده و این خزعبلات.گفته بود یه سال بهش وقت بدم تا اوضاع مالیش تکون بخوره اساسی .گفته بود به خانواده اش نیگا نکنم اون با باباش فرق داره.

خندیده بودم...نمی دونم چرا ...خب خنده دار بوده حتما.

یه هفته پیش عکسش تو روزنامه ها بود.با باباش .بانک زده بود.صادرات نارمک.سرقت مسلحانه.

دیگه نخندیدم.اصلا خنده دار نبود.

 

گربه ی همسایه مون ودیروز دیدم.گریه می کرد.می گفت خسته شده بس که دست به سر و گوشش کشیدن.دوست نداشت بهش بگن گربه ی دستمالی.

 

گاهی وسوسه می شم بعضی پیغامای خصوصی رو ،عمومی کنم.آی حال بعضی ها دیدن داره.آی دیدن داره...

 

 

 

 

*یعنی نکنه داری دست از پا خطا می کنی پای سیستم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 22:13  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

مدتهاست این شعر و تو وبلاگ "منِ بی تو"می خونم و هربار هم بیشتر از قبل ازش لذت می برم.و این روزا بیشتر...خیلی بیشتر...

 

من از تو پنجره
تو از من پله ساخته ای
و روبرویت که می ایستم
لبخند که نه
غمی غریب
بر لبانت به دنیا می آید

خدا که حرفش را گفت
این چند سطر مانده را می نویسم و
نقطه

فردا تنها تصویری از تو می ماند
در قابی از آسمان
از خورشید

و من
که طاق باز دراز کشیدم
نه برف
نه باران
از آسمان خاک می بارد
می بارد
می بارد
برسرم

من داغ بوده ام
و تازه می فهمم
که چشمهای تو کم کم
کم می شود

من تنها می شوم
تو تنها ...


( گروس عبدالملکیان )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 20:21  توسط زهرا سیدین  | 

 

 

 

قفس

قفس این قفس این قفس...

پرنده

در خواب اش از یاد می بَرَد

من اما در خواب می بینمش،

که خود

به بیداری

نقشی به کمال ام

از قفس.

این قفس این قفس این قفس ای امان!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 1:25  توسط زهرا سیدین  | 

 

دیشب سارا کنارم خوابید.گفت با هام حرف بزنیم.ولی می دونستم نگرانمه.

پتو رو تا زیر چوونه هامون کشیده بودیم.زل زده بود تو چشمام و هی بغض می کرد.اولش خواستم به روی خودم نیارم.گفتم خوب؟بگو.بعد خودم پِقی زدم زیر گریه.

: سارا خیلی سخته!

بعد با هم گریه کردیم.من برای خودم.سارا برای من.تو تاریکی اشکاش برق می زد.بعد به این جمله فکر کردم که کسایی رو که باهاشون خندیدیم رو فراموش می کنیم ولی کسایی رو که باهاشون گریه کردیم هیچ وقت فراموش نمی کنیم.هیچ وقت.

گریه هاش مخصوصا وقتی که برای منه اذیتم می کنه واسه ی همین زود گفتم بخوابیم فردا باید بری مدرسه و دستم و گذاشتم روی چشمام یعنی منم دارم می خوابم.و هی فکر کردم.اینقدر که سارا خوابش برد.لبم شروع کرد به گِز گِز.یعنی دارم تب خال می زنم.بلند شدم یه تیکه یخ روش گذاشتم تا خوب شد.

گز گز لبم که تموم شد برگشتم که بخوابم ولی انگار قلبمو چنگ می زدن.یاد عمه افتادم.سر شب می گفت آغوش خدا مثه اغوش مادرِ."کافیه" تو به سمتش بری.مطمئنی جا خالی نمی ده.

چشمامو بستم.خدا یا بغلم کن،محکم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 12:4  توسط زهرا سیدین  |