دیگر فرقی نمی کند
چه باران ببارد
چه تو گریه کنی
من برای همیشه چترم را
گم کرده ام
دیگر فرقی نمی کند
چه باران ببارد
چه تو گریه کنی
من برای همیشه چترم را
گم کرده ام
آورده اند که :
منبری ساخته شده ازچوب فلان درخت قطور با ویژگیهای بسیار ولی بی استفاده از میخ و چسب و ...یعنی درخت سالم را تراش داده اند تا شده منبر مزبور و نام حضرت صاحب الزمان را بر آن نهاده اند و هنرمندان در زینت آن ممارستِ بسیار نموده اند و الان در مشهد است و قرار است انشاالله حضرت بعد از ظهورشان بر روی آن منبر وضع و خطابه بفرمایند! و دورش را هم شیشه کشیده اند و هم الان مردم می روند بازدید و زیارت از منبر .
احتمالا اندک زمانی دیگر این منبر هم به سرنوشت چاه جمکران دچار می شود که کارکردش باید در حد انداختن رقعه ها در آن باقی می ماند* ولی ارتقاء درجه یافت و مردم به زیارت چاه رفتند و کار بالا گرفت تا آنجا که متولیان مسجد لازم دیدند دور و بر چاه تابلو هایی نصب کنند به این مضمون که این یک چاه معمولی ست وتقدس ندارد!
می دیدم که بعضی باور نمی کردند ،برخی دیگر احساس می کردند بازی خورده اند،بعضی احساس دلشکستگی و غُبن می کردند و ....
منبر و چاه و هزار و یک چیز دیگر ماجرای گربه ی آن استادِ ذِن را به ذهنم می آورد که در زمان مراقبه چون مزاحم مراقبه ی شاگردان بود،استاد همواره دستور می داد آن را محکم ببندند. زمان گذشت.استاد درگذشت و گربه نیز مرد و گربه ی دیگری آوردند.
صد سال بعد ،یک نفر رساله ای معتبر درباره ی اهمیت بستن گربه به هنگام مراقبه نوشت !
*این رقعه در آب انداختن هم برای خودش کلی علامت سوال دارد ! بماند.
پ.ن: خب لا یشعرون هستیم دیگر ،شاخ و دم ندارد که.
BRTاتوبوس های جدید
صبح روز امتحان.
اخلاق قدیمیه در اوردن پدر هر اهنگی که دوست دارم با گوش دادن هزاران باره اش در طول روز.
اخلاق جدید روشن نمودن بولوتوس در مجامع عمومی.
***
از اولین ایستگاه سوار می شم. مودبانه به سمت صندلی خیز برمی دارم فکر ایستادن تا انقلاب کلافه ام می کند.
خوشبختانه جا برای بقیه هست چون راننده به تعداد صندلی ها مسافر سوار می کند و بقیه خیلی مودب به انتظار اتوبوس بعدی هستند.وقتش شده . بولوتوس روشن است.آهنگ را برای دهمین بار از صبح دارم می شنوم.کیفم کوک است.
تو همین جایی همیشه...
"دنگ" یک فایل از ماهان 750 برای بهارنارنج ارسال می شود.
بهارنارنج اسم قشنگی ست و دیگران وسوسه می شوند برایش فایل بفرستند..لذتش به این است که هرچه دنبالت بگردند نفهمند که تو کی هستی .بازیه جالبی ست.به شرط اینکه لو نروی.
باید زرنگ باشی.فایل صوتی می فرستند که تو اشتباه کنی و همان موقع به آن گوش کنی و خودت را لو بدهی. تفریحات سالم.
تا جهانم زیر و رو شه...
به تعداد جمعیت اضافه می شود.پیرزنی بالای سرم ایستاده باید جایم را به او بدهم.
تشکر می کند و می نشیند.آنهایی که اسم دخترانه دارند برای بهار نارنج چیزی نمی فرستند و اسم های پسرانه هم خسته کننده شده اند.
اسمم را به اکبر تغییر می دهم. فایلهایی از گوشی هایی با اسامی دخترانه.کافیست پسر باشی.حتی با نام اکبر.
هر ایستگاه جمعیت بیشتر می شود.کم کم باید فشرده بایستیم .
چشماتو از من برندار...
نفر جلویی کیفش را یه دنده هایم می کوبد.
با من غریبگی نکن...
بغل دستی با شام دیشب سیر خورده انگار.
اتوبوس به سرعت تا خرخره پرمی شود.انگار بقیه خطها را جمع کرده اند و برای رسیدن به خیلی از مسیرها فقط با ید همین اتوبوسها را سوار شد.
دو زن باهم درگیر شده اند.مردها ساکتند.
با من که درگیر توام...
.صدای دنگ نگ فایلهای ارسالی آهنگ را قطع می کند مدام ... دستم توی جیبم نمی رود. نمی توانم
خفه اش کنم.
من دنگ مات دنگ تصویر دنگ توام...
ترمزِ ناجور همه را جابجا می کند .هر کس روی نفر جلوییش می افتد و من به نفرات اول اتوبوس فکر می کنم.میله ای که با ان تکیه داده بودم توی پهلویم فرو می رود .
با این شرایط هنوز فایل می فرستند.
به زور گوشی را از جیبم بیرون می آورم. دنگ . وسوسه. خب این یکی را هم بگیرم خاموشش می کنم.
بوی سیر و کرم پودر و اسپری های گرم و شیرین قاطی شده.
زنی می خواهد به راننده اعتراض کند.خسته و کلافه است و موقع حرف زدن سین و شینش قاطی
می شود. آب دهنش را روی سر و صورتم می پاشد.
آخرین نقطه ی دنگ تو جهان من دنگ همین جاست دنگ...
فایل آخر ویروس بود انگار.مدیریت نوین شهری! آره ویروس بود.
حالت تهوع دارم.
فکر می کنم اگر روی مردم بالا بیاورم چکارم می کنند؟
دیروز یه خانومه کنارم نشسته بود که یه بوی عجیبی می داد و من در یک آن فهمیدم که بوی آدامس جوجه است که ما به حساب اقا از" مشعلیباوه" می گرفتیم.همونی که سالها بعد وقتی بزرگ شدم فهمیدم آنچه که صداش می کردیم مخفف "مشهدی علی بابا" بوده و من به اسمش اهمیت نمی دادم و فقط به بسکوییت مادر و آدامس جوجه ای که از دستش می گرفتم فکر می کردم و باز هم بعدها فهمیدم که آن جمله ای کلیدی "مشعلیباوه به حساب آقام" دقیقا یعنی چی؟که خود آقا یادم داده بود و وقتی می گفتمش هر چی می خواستم بهم می داد _بامهربانی_و پولی نمی گرفت.و غروب که آقا با یکی دوتا رفیق پیرمردش پیش مشعلیباوه می رفت صورت حساب بلند بالای ما نوه ها رو پرداخت می کرد.
سالهای جنگ بود و دایی شهید شده بود و آقا بیشتر به نوه ها وابسته .
و من و عباس رو که نگاه می کرد اشک توی چشماش جمع می شد و به مادر بزرگ که با اعتراض می گفت چرا گریه می کنی؟ می گفت از عشق ...عشق این بچه ها... و من اصلا نمی فهمیدم چرا آدم باید از عشق گریه کنه ؟
دیگه مغازه ای آدامس جوجه نمی فروشه.مشعلیباوه نیست * و آقا هم.
و خیلی سال گذشت تا بالاخره فهمیدم چه جوری می شه که دوست داشتن کسی اشک آدم و در آره.
*(ولی مغازهاش هست که شیر رایانه ای را قایم می کنند برای مشتری های خاص،مثل بیشتر مغازه ها)
***
پ.ن: خب تقصیر من نیست که این روزها عجیب هر صدایی،آهنگی،مکانی ،و مخصوصا رایحه ای،
منو پرتاب می کنه به گذشته.
پ.ن: دلم برای همه ی آدمایی که یه روزی ،یه جورایی "مجبور" شدم ترکشون کنم تنگه.
پیشنهاد می کنم یه سر به آرشیو نظراتم بزنید و دومین کامنتی که برای پست قبل گذاشتند رو بخونین.
خدا جان سلام.
من را می بینی هنوز؟خوشحالم.منم خوبم .ملال که زیاد است و یکیش هم دوری از شما (با عرض شرمندگی).
لیلا زنگ زد.می شناسیش.رفیق روز و شبهای زندگیم در غربت. رفیق گپ و درد دل تا سحر.همان که همیشه پایه پیاده روی ها ی طولانی و مسافرتها وکافی شاپ و سینما رفتنهایم بود. عشق،تفریح،گردشهای خارج از شهر...البته یکبار هم با او و بقیه هم خانه ها به نماز جمعه رفتیم ها ! خدایی بود که راهمان دادند با آن سر وتیپ بچه ها.خب تقصیر ما نبود قرار بود به سینما برویم لیلا گفت: نمازمان قضا می شود همین دور بر ها نماز را هم بخوانیم که رسیدیم به نماز جمعه .حالا بماند که هیچی از خطبه ها نفهمیدیم چون امام جمعه ترکی حرف می زد و زیر نویس هم نداشت و ما هم هی لیلا را نفرین کردیم!
همان که عاشق صدای مخملی اش بودم وقتی برایم از حمید مصدق شعر می خواند. گاهی هم شیطنت می کردیم! ولی لیلا زیادش را دوست نداشت. یادت هست در مراسم ختم مرحوم حسین منزوی وقتی ملت ایستاده بودند و به یاد مرحوم منزوی دست می زدند هی صلواااات محمدی می فرستاد !
بچه های انجمن اسلامی تا مدتی به ما می خندیدند.
مدتی بود که از هم بی خبر بودیم تا امشب.
پدرش فوت کرده.مثل همیشه محکم و مقاوم بود ولی نگران ...
خدا جان تو می گویی لیلا از پس مرد بودن بر می آید؟خرج خانه و مادرو بچه ها...
خدا جان لیلا تازه عاشق شده بود و می خواست برای خودش زندگی ای بسازد.
خداجان می گفت دلش برایت لک زده.حواست به لیلا هست ؟
این روزها هرچی که می گذره بیشتر می فهمم که تنهایی عجب چیز وحشتناکیه.و بیشتردلم می خواد پول داشته باشم اونم زود و زیاد و روزهایی که عباس نیست هیچ چیزی هم برای خندیدن نیست عباس می گه خندوندن تو هیچ کاری نداره.* راست می گه.کافیه اون لب وا کنه من غش می کنم از خنده بعد اینقدر به هر چیز بی مزه ای که اون می گه من می خندم که حرص بابا رو در می آرم بعد یه چیزی بارمون می کنه و ما اگه احیانا حیا کنیم برای چند لحظه کوتاه آروم می شیم و اگه من خیلی سر کیف باشم اینقدر ناز و ادا می آم که بابا هم خنده اش بگیره .
نمی دونم چرا این قالب جدید این قدر روی اعصابه و ازش خوشم نمی آد و شاید سولماز راست گفته که خیلی جیگیل بیگیله و از سن و سال من گذشته که همچیبن قالبی داشته باشم.نمی دونم چرا رنگش میل به طنازی رو در من زیاد می کنه؟هی فک می کنم شونزده سالمه و دلم می خواد موهامو پریشون کنم و طره را تاب بدم و ...
شنیدم نامزدی افسانه بهم خورده و اصلا خجالت نمی کشم از اینکه بگم از شنیدن این خبر خوشحال شدم.
هر شب دارم می آم تو این خراب شده بلکه خبری، اثری از تو پیدا کنم که اونم هیچی به هیچی.
و گاهی هوس می کنم برم سراغ دوستای قدیمی و هم مدرسه ای ها ولی زود پشیمون می شم و یادم می افته تو دوستی هایی که الان دارم گیر کردم و نیازی به دردسر تازه ندارم.و فک می کنم فاتحه ی خط قبلیم وباید بخونم چون عمرا نمی تونم سیصد و سی هزار تومان قبضش رو پرداخت کنم و گاهی فک می کنم مفرد کلمه ی اوباش چی می شه؟
و فک می کنم بچه هایی که توی غزه/قزه/غذه و...(؟)الان دارن از سرما می لرزن چقدر طفلکی هستن جان عمه ات نیا املای صحیح قذه رو برام بنویس که هیچ حوصله ندارم.و شنیدم یکی از عمو جان های کارخانه دار بابا یه کارخونه همین نزدیکی ها خریده و تصمیم گرفتم فامیلیم رو باهاش محکم کنم نه فک کنی برای چیزیه ها فقط چون زیادی مثه آقای خدابیامرزمه و نمی دونم فک فامیلای پولدار بابا چرا پسر مجرد ندارن و نوه هاشونم همه دخترن!
و لعنت به من اگه یه بار دیگه به کسی تو اینترنت اعتماد کنم اعم از دختر و پسر!
و فک کنم تب چهل درجه دارم و دستمال مرطوب ندارم و دستی هم که خنکم کنه ندارم و فااااتحه...
*خودم فک می کنم گول زدنمم عین خندوندنم کاری نداره. از گول زدن شنگول و منگول راحت تره.
پس مانده: فک نکنی واژه پیدا کردم اینا همون قدیماس!(روتو برم!)