دیروز یه خانومه کنارم نشسته بود که یه بوی عجیبی می داد و من در یک آن فهمیدم که بوی آدامس جوجه است که ما به حساب اقا از" مشعلیباوه" می گرفتیم.همونی که سالها بعد وقتی بزرگ شدم فهمیدم آنچه که صداش می کردیم مخفف "مشهدی علی بابا" بوده و من به اسمش اهمیت نمی دادم و فقط به بسکوییت مادر و آدامس جوجه ای که از دستش می گرفتم فکر می کردم و باز هم بعدها فهمیدم که آن جمله ای کلیدی "مشعلیباوه به حساب آقام" دقیقا یعنی چی؟که خود آقا یادم داده بود و وقتی می گفتمش هر چی می خواستم بهم می داد _بامهربانی_و پولی نمی گرفت.و غروب که آقا با یکی دوتا رفیق پیرمردش پیش مشعلیباوه می رفت صورت حساب بلند بالای ما نوه ها رو پرداخت می کرد.
سالهای جنگ بود و دایی شهید شده بود و آقا بیشتر به نوه ها وابسته .
و من و عباس رو که نگاه می کرد اشک توی چشماش جمع می شد و به مادر بزرگ که با اعتراض می گفت چرا گریه می کنی؟ می گفت از عشق ...عشق این بچه ها... و من اصلا نمی فهمیدم چرا آدم باید از عشق گریه کنه ؟
دیگه مغازه ای آدامس جوجه نمی فروشه.مشعلیباوه نیست * و آقا هم.
و خیلی سال گذشت تا بالاخره فهمیدم چه جوری می شه که دوست داشتن کسی اشک آدم و در آره.
*(ولی مغازهاش هست که شیر رایانه ای را قایم می کنند برای مشتری های خاص،مثل بیشتر مغازه ها)
***
پ.ن: خب تقصیر من نیست که این روزها عجیب هر صدایی،آهنگی،مکانی ،و مخصوصا رایحه ای،
منو پرتاب می کنه به گذشته.
پ.ن: دلم برای همه ی آدمایی که یه روزی ،یه جورایی "مجبور" شدم ترکشون کنم تنگه.